تبلیغات
صدای عدالت - پیر مرد عاشق
 
صدای عدالت
                                                        
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : R A
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد متحرک کردن عنوان وب

یکشنبه 25 آبان 1393 :: نویسنده : R A

 یرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من

میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.

 

پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به کافه رفت.

 

دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.

 

وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.

ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟

 

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

 

 

بابام نذاشت بیام!!!


 به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 26 آبان 1393 10:21 ق.ظ
این مطالبت منو یاد خاطراتم انداخت عزیزم . راستی وبلاگت رو توی لیست دوستانم لینک کن تا دوستام هم باهات آشنا بشند
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.