تبلیغات
صدای عدالت - بدون شرح :
 
صدای عدالت
                                                        
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : R A
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد متحرک کردن عنوان وب

شنبه 12 دی 1394 :: نویسنده : R A
سه ساعت توی راه بودم تا رسیدم حوالی شهر ری، یه جای پرتی خارج از شهر، خونهٔ محقر ته کوچه، با یه عالمه وسیله که دستم بود به سختی شروع کردم به زنگ زدن، مطمئن بودم که الان از دیدن این همه لباس و خوراکی ذوق زده می‌شن. ولی هر چی زنگ زدم در رو باز نمی‌کردن، بالاخره بعد نیم ساعت معطلی دخترک ده دوازده ساله خانواده اومد دم در، گفتم براتون لباس و خوراکی آوردم، گفت ما نمی‌خوایم، لازم نداریم، تعجب کردم، گفتم یعنی چی؟ شما جزء لیست حمایتی ما هستید! گفت داریم، ممنون، مامانم گفته اسممون رو از لیست بیارین بیرون، رنگ پریده و نامرتب بود، دست‌هاش از کار زیاد پینه بسته بود، گفتم نمی‌شه که، باید بیاین مرکز، مامانت باید بیاد، گفت نمیایم خانوم، مامانمم نمیاد. گفتم آخه چی شده؟ بگو به من! گفت خانوم ما کمک آدمای توی ایستاگرام رو نمی‌خوایم، عکسمونو همه جا زدن، هی بهمون خوراکی دادن و عکس گرفتن، عکسمونو همه دیدن، ما دیگه کمک شما رو نمی‌خوایم در رو بست... یه سلفی با در بسته گرفتم و برگشتم تهران.

#نگین_یشمی
https://telegram.me/maktubat




نوع مطلب : جالب انگیز، 
برچسب ها : اینستاگرام، سلفی،
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.